روزی دل من که تهی بود و غریباز شهر سکوت به دیار تو رسید
در شهر صدا که پر از زمزمه بودتنها دل من قصه ی مهر تو شنید
چشم تو مرا به شب خاطره برددر سینه دلم از تو و یاد تو تپید
در سینه ی سردم ، این شهر سکوتدیوار سکوت به صدای تو شکست