بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم !
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
هیچ و باد است جهان؟
گفتی و باور کردی!؟
کاش، یک روز، به اندازه «هیچ»
غم بیهوده نمیخوردی!
کاش، یک لحظه، به سرمستی باد
شاد و آزاد به سر میبردی
زرد و نیلى و بنفشسبز و آبى و کبود!با بنفشه ها نشسته امسال هاى سالصبح هاى زود.در کنار چشمه ى سحرسر نهاده روى شانه هاى یکدگرگیسوان خیسشان به دست باد