اشعار «قفس» سری اول
هر که به من می رسد ، بوی قفس می دهد
جز تو که پر می دهی ، تا بپرانی مرا
چه خوشاست حال مرغی که قفس ندیده باشد/ چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد
سخت دلتنگ شدم خانة صیّاد خراب / کاش روی قفسم جانب صحرا میکرد
بلبلی دی درقفس میمرد و مینالید زار / کای دریغ ایّام عمرم در گرفتاری گذشت
من آن مرغ پریشانم که درکنج قفس ازدل / هزاران نالة شبگیر دور از های و هو دارم
دلم از سینه به تنگ است خدایا برهان / هر کجا در قفسی مرغ گرفتاری هست
این جهان گذران جز قفسی نیست مرا / تا اسیر قفسم همنفسی نیست مرا
ماکه درکنج قفس باحسرت گل ساختیم / گر خزانی آمد آمد گر بهاری رفت رفت
اگر به بــــاغ بود منــزلم و گــــر به قفس / همیشه موسم گل وقت شیون است مرا
جان را به آب و دانـه دنیـــا چه پــــروری / کاین مرغ آخر از قفس تن پریدنی است
دل جدا دیده جدا سوی تو پـرواز کند گرچه من در قفسم بال و پرم بسیار است
نمیگویم که از کنج قفس آزاد کن ما را / به هر جا طایری آزاد بینی یاد کن ما را
از تنگی قفس نتوان ناله بر کشید / هر ناله ام گره شد و راه نفس گرفت