حافظ و تفسیر«زنده باد بهار»
آورده اند که به مکتب خانه ای شیخ شمس الدین حافظ شیرازی نشسته بود و درس و بحثش به راه بود و جمله مریدان را درس می آموخت و می سرود:
«ای که در انتخابات مقامی داری
تو مبادا که نظر به جائی داری!!
ای صبا سوختگان بر سر ره منتظرند
گر از آن یار بهاری، تو پیامی داری!
خال سرسبز تو خوش بهاری است ولی
بر کنار چمنش وه که چه دامی داری!!
بوی کج از لب خندان قدح میشنوم
بشنو ای خواجه اگر رای مشائی داری
چون به هنگام وفا هیچ ثباتیت نبود
میکنم شکر که بر جور دوامی داری!
بس دعای سحرت مونس جان باید بود
تو که چون حافظ شبخیز کلامی داری!!
پس یکی از مریدان تا این شنید، از جای خود جهید و برگه ای برداشت و سوالی بر آن نوشت و به حافظ داد. پس شیخ حافظ شیرازی نگاهی به آن انداخت و گفت: «مریدی ما را پرسیده که:
«آنــان کــه دولتی را محمل ریا کننـد
آیـا بـُـوَد کـه چند سالی ما را رها کنـنـد؟
معشـوق چـون نـقـاب ز رخ در نـمـی کـشـد
هـر کـس حـکـایـتـی بـه تـصــوّر چـرا کـنـنـد!؟
حـالـی درون پــرده بـسـی فـتـنـه مــی رود
تا آن زمان که پـرده بـر افـتـد چـههــا کـنـنـد!؟»
و خود در جواب فرمود:
گر سنگ از این حدیـث بـنـالـد عـجـب مـدار
این مردمان حـکـایـت دل خوش ادا کـنـنـد!
مـِی خور که صـد گـنـاه ز اغـیـار در حـجـاب
بـهـتـر ز طـاعـتـی کـه بـه روی و ریـا کـنـنـد!
چون حُسن عاقبت نه به رندیّ و زاهدیست
آن بـه کـه کار خـود بـه عـنـایـت رهـا کـنـنـد!
دردم نـهـفـتـه بــِــــه ز طـبـیـبـان مــدّعــی
بـاشـد کـه از خـزانــــهی غـیـبــم دوا کـنـنـد
حــافـــــظ دوام وصـل مـیـسّـر نـمـی شـود!
مردم کـم الـتـفـات بـه حـال مشاء کـنـنـد
باز مرید پرسشی نوشت و به دست حافظ داد و حافظ گفت: «این مرید باز ما را پرسیده که:
مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس
توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند؟
گوییا باور نمیدارند روز داوری
کاین همه قلب و دغل در کار داور میکنند؟
و به طریق تاسف، باز خود در جواب فرمود:
یا رب این نودولتان را با خر خودشان نشان
کاین همه ناز از غلام ترک و استر میکنند!
صبحدم از عرش میآمد خروشی عقل گفت
روزها را ندانم مردمان چون سر میکنند!»
پس درس ادامت داد که:
«کاندید آن نیست که مویی و میانی دارد
بنده طلعت آن باش که آنی دارد!!
شیوه جن و پری گر چه عجیب است ولی
خوبی آن است و لطافت که فلانی دارد!!
در ره عشق نشد کس به یقین محرم راز
هر کسی بر حسب فکر گمانی دارد
مرد زیرک نکند ز گلیم پای دراز
هر بهاری که به دنباله خزانی دارد!!
مدعی گو لغز و نکته به حافظ مفروش
کلک ما نیز زبانی و بیانی دارد»
سخن به اینجا که رسید، مولانا شمس الدین مزرع سبز فلک دید و داس مه نو و یادش از کشته خویش آمد و هنگام درو و با چشم اشک آلود بود سرود:
«در عهد دولت عدل محور جرم پوش
حافظ قرابه کش شد و مردم دلار فروش!!
صوفی ز کنج صومعه با پای خم نشست
تا دید مشائی مکتب ایران کشد به دوش
احوال چاوز و بهار و مکتب ایرانشان
کردم سؤال صبحدم از پیر می فروش
گفتا نه گفتنیست سخن گر چه محرمی
درکش زبان و پرده نگه دار و می بنوش
ساقی بهار میرسد و وجه مینماند
فکری بکن که خون دل آمد ز غم به جوش
نفس است و انحراف و زنده باد بهار!
عذرم پذیر و جرم به ذیل کرم بپوش»
منبع: فردا